از وبلاگ شخصی خودم
خواجه جواني است كه خود را به پيري زده يا نه بهتر بگويم پيريست كه جواني ميكند يا نه درست تر بگويم نه پير است و نه جوان اصلا خسته شدم هم جوان است وهم پير و البته بسيار اخمو كه در يك دير دور افتاده در رشته كوه زاگرس عمر ميگذراند آن چنان كه من شنيده ام او شاگرد خواجه حافظ شيرازي بوده است و اين نام خواجه را هم از او به ارث برده است كه البته ارادتمندان خواجه اين نظر را اصولا درست نميدانند و معتقدند که خواجه مستقلا خواجه است كه خدا ميداند چه قولي راست تر است به هر حال داستاني كه خواهيد خواند از مجموعه داستانهاي خواجه است كه فقط اين قسمتش بيان خواهد شد تكليف ما بقي داستان ها به تناسب شأن نزول مشخص خواهد شد
و اما داستان
خواجه و غريبه
تا آن جا كه به ياد دارم سال ها بود كه خواجه سري به دير مغان نزده بود
شايد ديگر برايش مهم نبود كه در همه دير مغان نيست چو او شيدايي يا هست چو او شيدايي
حتي من شنيده ام كه ديگر چپق هم نميكشيد؛يعني سال ها بود كه به قول خودش به آرامش رسيده بود.
صبح ها كمي دير بيدار مي شد . چاي دم ميكرد ، كمي سرش را مي خاراند بعد به حماقت مردم ميخنديد و غزلي از حافظ ميخواند و زير لب ميگفت اي پير بي زوال من بعد نهار و چاي . غزل و گاهي هم آهنگي از شجريان . البته اين اواخر كه بلوتوث گوشي اش را روشن كرده بود از رهگذران چند تا آهنگ نامجو هم گرفته بود كه گاهي گوش ميكرد بدش نمي آمد ولي دوست نداشت علاقه اي نشان بدهد
از بس سرد رفتار شده بود كه ديگر دوستان به او سر نميزدند به جز يكي آن هم اگر مي آمد از ميان چند بار يك بار در برويش ميگشود
اما ماجرا از آن جا شروع شد كه يك روز معتدل زمستاني خواجه در حالي كه داشت رساله توضيح المسايل ميخواند سنگ بسيار ريزي به پشت شيشه اثابت كرد . از آن جا كه خواجه علاقه ي زيادي به كم محلي داشت سرش را در رساله كرد انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است . با خودش گفت كه باز هم مريدي است كه آمده تا راهنماي راهش شود.خواجه سال ها بود كه هيچ مريدي نپذيرفته بود در هر حدي كه بسياري شايعه كردند كه او از سير سلوك هيچ نميداند به هر حال بسيار اتفاق افتاده بود كه مريدان به درگاه خواجه افتاده بودند به التماس و البته خواجه هرگز نپذيرفته بود و حتي گفته اند تا آن زمان دو سالي ميشد كه از دير بيرون نيامده بود .
به هر حال جواب خواجه مشخص بود و سالك هر قدر هم كه التماس ميكرد در برويش گشوده نميشد كه هيچ ، جوابش هم داده نميشد
اما هنوز اتفاق نيفتاده بود كه مريدي سنگ بر شيشه بزند به هر حال آن روز آن قدر سنگ به شيشه خورده شد كه خواجه ديگر به مطالعه ادامه نداد و گويا اواخر شب بود كه مريد نا اميد رفت و خواجه هم نفسي كشيد
ساعتي از صبح گذشته بود كه خواجه با صداي برخورد سنگ به شيشه بيدار شد و سعي كرد صدا را ناديده بگيرد .نزديك ظهر بود و خواجه داشت خانه را جاروبرقي ميكشيد كه سنگ بزرگي شيشه را شكست و به سر خواجه خورد و سر خواجه را هم شكست و صدايي از پس شيشه بر آمد كه :(( هر كه هستي باش آمده ام كه مريدت شوم ولي اول بايد تو هم بخواهي من مريد تو باشم))
خواجه در حالي كه داشت خون آمده از سرش را با سرخ شدن سرش ميسنجيد انگار از اينكه سرش شكسته خوشش آمده باشد صدا زد :بگو ببينم اسمت چيست بچه؟
ـمن بچه نيستم، اسمم را زماني ميگويم كه مرا به مريدي بپذيري
ـ يعني چه مزخرف ميگويي اصلا برو مريدي ات را نميپذيرم اصلا من مراد خوبي نيستم من حوصله ي سلوك اين مزخرفات را ندارم اصلا اشتباه گرفته اي برو
ـ چه قدر خودت را ميگيري ، نخير اشتباه نگرفته ام مگر خواجه نيستي اصلا تو خودت ميخواهي من مريدت شوم خودت به من گفتي بيا
ـ اه چه پر رويي خوب اصلا اگر اسمت را نگويي ديگر جوابت را نميدهم
...
من نميدانم چه اتفاقي افتاد ولي گويا خواجه نتوانست اسم مريد را بفهمد ولي در عوض به حرف زدن با مريد عادت كرد و سر اخر تسليم شد و به مريد قول داد كه اگر اسمش را بگويد مريدي اش را بپذيرد
خواجه از جسارت مريد خوشش آمده بود و ميخواست با او سلوك جديدي آغاز كند كه خودش هم در آن نوپاست اصلا ميخواست از مريد چيز ياد بگيرد ديگر با مريد مهربانانه حرف ميزد
مريد از خواجه خواست كه همديگر را كنار رود پايين كوهستان ببينند و خواجه پذيرفت و انگار برايش مهم نبود كه بايد از خانه بيرون برود
چند ساعت قبل از قرار خواجه جلوي آينه ي غبار آلودش ايستاد و پس از سال ها موهايش را شانه كرد با ماشين ريش تراش ريشش را مرتب كرد لباس هايش را اتو كرد خلاصه هر آنچه كه قبلا به عنوان كار بيهوده ميشناخت انجام داد و راهي رودخانه ي پايين كوهستان شد
ولي هر چه قدر منتظر ماند كسي به ديدارش نيامد پس از آن سه روز همانجا منتظر مريد ماند ولي خبري از مريد نشد
زير لب گفت:
از خانه به صد حيله بياورد برونم
بشكست همه مرحمت سر و فسونم
اي واي من خواجه چرا گول تو را خورد
اين پير منم كز تو مريدي چه زبونم
سپس در حالي كه لب ميگزيد به سوي دير براه افتاد گفت:
((گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يــــــك))